توصيه مطلب
۰
 
سفر به آكتيوبينسك در شمال كشور(بخش سوم)
ره آورد ماوراءالنهر (بخش بيست‌و پنجم)
سفرنامه دكتر مهدي سنايي
 

ره آورد ماوراءالنهر (بخش بيست‌و پنجم)
 

هتل «آق توپه» - سهشنبه ۲۸/۱۱/۷۶
هفت صبح امروز از اورنبورگ به قصد بازگشت به آق توپه حركت كرديم. شش صبح رفتيم پاركينگ كنار هتل «فاكل» (به معناي مشعل) –كه در اورنبورگ اقامت يك شبه در آن داشتيم- براي سوار شدن به ماشين. «قوآد خان» نه تنها زودتر بيدار نشده بود برود ماشين را گرم كند، بلكه رفتيم در اتاقش و به سختي او را از خواب بيدار كرديم. چون قوآد نيامده بود مانند ساير رانندهها، نيمه شب يك بار ماشين را استارت بزند و گرم كند، ماشين روشن نميشد.

در حالي كه دماسنج پشت پنجره اتاقكي كه دو نگهبان پاركينگ در آن بودند، سي و پنج درجه زير صفر را نشان ميداد، آن دو برخورد محبتآميزي با ما داشتند كه در آن سوز و سرما بسيار ارزش داشت. يكي از آنها با محمد سلام و قوآد رفتند كه ماشين را روشن كنند و من با نفر دوم –كه «سرگي» نام داشت- سرگرم صحبت شديم. اتاقك سرگي، گوشهي پاركينگ كنار در ورودي قرار داشت و پنج پله تا زمين فاصله داشت. يك سگ خيلي درشت –از آن نوع سگي كه يكياش هم كنار در پشتي سفارت چين در آلماتي در همسايگي رايزني هست- زير ميزي در اتاقك دراز كشيده بود.

سرگي ميگفت: "در هواي ۲۵ درجه زير صفر، مدارس ابتدايي تعطيل ميشوند و از سي درجه به بالا همهي كلاسها، اما ادارات در هيچ صورتي تعطيل نميشوند، حتي وقتي كه دماي هوا به چهل درجه زير صفر هم ميرسد." سپس افزود: "بسيار اين اتفاق پيش ميآيد كه مستها شب هنگام در خيابان ميمانند و از سرما ميميرند." او در ادامه قصهاي نقل كرد كه چندي پيش، دختركي جوان حدودا هجده ساله و مست را ديده كه پس از پياده شدن از اتوبوس روي برفها در خيابان افتاده است. او را به اتاقك خود برده و از مرگ حتمي نجات داده است. او ميگفت اين كه سرما نيست، بايد برويد سيبري و برف و سرماي آن جا را ببينيد. نقل ميكرد كه در آنجا وقتي گوسفند را در هواي آزاد ذبح ميكنند، به محض اينكه بدنش سرد ميشود، يخ ميزند و چون نميرسند كه پوست آن را جدا كنند، لذا به ناچار آن را با تبر تكه تكه ميكنند.

ماشين را بالاخره و با كمك باطري ماشين ديگري روشن كردند و حدود ساعت هشت صبح بود كه از شهر بيرون زديم. بيست-سي كيلومتري از شهر فاصله گرفتيم و من چشمانم را روي هم گذاشته بودم كه متوجه شدم قوآد و سلام با هم صحبت ميكنند. چشمانم را كه باز كردم ديدم هر دو سخت نگران، جاده را نگاه ميكنند. مه غليظي همراه باد و بوران جاده را گرفته بود، چنان كه در آن بيابان و تنهايي موجب وحشت هم شد. چيزي كه قدرتي تسلي ميداد اين كه يك ماشين با فاصله كم –در حالي كه تنها شبهي از آن پيدا بود- پشت سر ما ميآمد. سلام ميگفت اگر در اين جاده بمانيم، مانند شيشهي نوشابهي كوكاكولايي كه ديشب دو ساعت داخل ماشين ماند و يخ زد، ما هم يخ ميزنيم.

هوا چنان سرد بود كه قدري خرده يخ –كه كف ماشين در صندلي عقب زير پاي من بود- از وقت حركت از آق توپه تا برگشت، همچنان مانده و آب نشده بود،با اين كه بخاري ماشين كار ميكرد. من هم قدري هراس داشتم كه ابلهي قوآد ما را به جادهاي بكشاند كه امكان برگشت نداشته باشد. البته اين هراس همراه بود با احساس لذتي از سرما، بوران و برف براي من كه خيلي وقت بود دوست داشتم آن را با تمام معنايي كه در خود دارد، ديده و احساس كنم. ده-پانزده دقيقهاي در همين حالِ خوف و رجا به آرامي حركت كرديم، تا اينكه هوا صاف شد و دل ما نيز باز. در حاشيهي جاده هم چندان روستا و كالخوز ديده ميشد. البته تنها چيزي كه از در و ديوار و جادهشان پيدا بود، فقط برف بود.

در اين فكر فرو رفته بودم كه انسان چگونه خودش را با هر شرايطي تطبيق ميدهد. اگر نبود اين نكته، به هيچ وجه قابل تحمل نبود زندگي در چنين شرايطي و هشت ماه از سال را اين گونه سپري كردن. در واقع همين سرما و سختي بوده كه موجب شده در طول قرنها، اين برادران! شمالي، بارها قصد جنوبيها را كردهاند و به قتل و غارت پرداختهاند. كارمندي كه در پذيرش هتل فاكل كار ميكرد، ميگفت:«از ابر و برف و سرما خسته شدهام و «ميچتا» دارم بروم و در يك سرزمين گرم و آفتابي زندگي كنم.» هر رهگذر در مسير راه و در يخبندان و سرما، عظمت كارهايي را كه در دوره سازندگي شوروي صورت گرفته، درمييابد. آباد و صنعتي كردن اين مناطق و كشيدن آب، برق، جاده، راهآهن در اين محيط سرد و در سيبري، كاري بس عظيم بوده است.

در همين مسير، جادهي چندين كارخانه را ديديم كه دود آنها به آسمان بلند است. پس از ورود به آق توپه و اقامت چند دقيقهاي در هتل رفتيم به استانداري و به دفتر كار جناب عادل آقا –كه در آنجا معاونان توريزم و فرهنگي استانداري و همچنين «كاليزه حاجي» رئيس اتحاديهي زنان مسلمان آقتوپه و نيز تني چند از زنان اين اتحاديه حضور داشتند. پس از گفتوگوهاي كاري كوتاه عازم «خانهي هنرهاي مردمي» شديم كه محل تربيت گروهاي هنري است. عنوان برنامه « ديدار با مسئولان بخش فرهنگ استان» بود. پس از معرفي من توسط مسئول بخش فرهنگ استانداري، سخنان كوتاهي در باب فرهنگ و هنر در ايران ايراد كردم و سپس به سوالات حضار پاسخ گفتم.

سوالها حول محور جايگاه هنر در جمهوري اسلامي ايران، وضع معيشت هنرمندان و ساختار وزارت فرهنگ بود. معاون استاندار كه اول خيلي تحويل نگرفت بعد از «ويستوپلينه» من تا عصر هرجا كه رفتيم، همراه ما آمد و بازوانش را در بازوان من حلقه كرده بود. گروههايي از كودكان هم آمدند و حركات نمايشي زيبا و نيز سرودهاي مردمي زيبايي اجرا كردند. بعد رفتيم به موزه و خانم راهنما به زبان انگليسي شروع كرد به توضيح دادن كه نزديك به يك ساعت نيز به طول انجاميد. موزهها را اينجا به ضرب زور از چيزهاي مختلفي پرميكنند تا يك موزه درست ميشود. سعي ميكنند از جهان و ساير كشورها نيز هرچه هست، ربطي بدهند به قزاقها. اينجاست كه بايد گفت: احسنت به اين حس قومي و وطن دوستي.

حدود يك ساعت شنيدن توضيحات- آن هم از پشم گوسفند و زين اسب- طاقتفرساست. به هر حال موزهي زيبايي ترتيب دادهاند و كاش ما هم ياد بگيريم از اين كارها در شهرستاهايمان بكنيم. عصر هنگام بود و همراه با برف و بوران شديد. از موزه راهي شديم به مهماني اتحاديه زنان مسلمان- كه در خانهي برادر «كاليزه حاجي» برپا بود. برادر كاليزه حاجي، مسئول كميته ضد انحصاري استان است. اين كميته يكي از ساختارهاي مهم است كه مواظبت ميكند اموال و منابع عمومي به انحصار افراد در نيايد. در موزه، قدري صنايع دستي اصفهان هديه كرديم و قرار شد آنان بخش جداگانهاي از موزه را به ايران اختصاص دهند و ما نيز يك محمولهي غنيتر براي آنان بفرستيم.

در ميهماني، عادل آقا چند تن ديگر از استانداري و همچنين اعضاي «ليگ زنان مسلمان»- يا بهتر بگويم پيرزنان ليگ- حضور داشتند، چون جوانهايشان را به احترام محاسن ما نميآورند!! در ميهماني آقاي «عمر اورازلين»، سردبير نشريهي مذهبي «اسلام حقيقي» نيز ديده ميشد. او را امروز در هتل ديدار كرديم و از آن به بعد مثل اجل معلق هرجا كه ميرويم، با ضبط خبرنگاري كه در دست دارد، سر ميرسد. مردي است چهل ساله و متدين و از نگاه او محبت، علاقه و عرق ديني ميبارد. تا به حال هرچند ساعت يكبار و نيز در نشست و برخاستهاي متعدد، مرا سخت در آغوش كشيده است؛ چنان قفسهي سينه را فشار ميدهد، كه نفس بند ميآيد. بسيار هم عكس ميگيرد و يكسره ضبطش روشن است. شايد در همان موزه بيش از بيست عكس از من گرفت. در ملاقات با كارمندان هم سوالي در حضور همه مطرح كرد كه در واقع بيشتر نوعي اعتراض به فرهنگ ابتذال در جامعه قزاقستان و احترام به فرهنگ اسلامي ايران بود.

در جلسه امشب بسيار سخن گفتيم و سفره هم بسيار گسترده بود. همهي خانمهاي جلسه حج رفتهاند. خود عادل آقا هم مشرف شده و سرپرست كاروان نيز بوده. البته از خود رفع اتهام كرد!! و به شوخي و قدري هم جدي گفت:« من مثل محمد سلام حزبي بودهام». اين را وقتي من ميخواستم نماز بخوانم، گفت كه دليلي باشد براي نماز نخواندنش. گفتم شما كه مكه رفتهاي! گفت:« من آنجا سرپرست بودم و نميدانستم چهكار ميكنند، هرچه ديگران از خم و راست شدن انجام ميدادند من هم كردم!» البته اين از صداقت عادل است كه مسئول امور مذهبي استانداري نيز هست! مقايسهاش با محمد سلام هم معالفارق بود، زيرا نمازهايي كه گاهي محمدسلام با مستحبات به جا ميآورد، براي ما هم جالب توجه است.

«كاليزه حاجي» شخصيت جالبي است بين زنان مسلمان كه تا به حال اينگونه نديده بودم. بسيار فعال و مورد احترام است، اما بيشتر از آنكه مدير باشد، دعاخوان است. كارش هم خوب گرفته و بازار «دعاخواني» و مكتب «شفاهي» گشوده شده است. تحصيل كرده نيست و از مسائل سياسي و كلان هم سر در نميآورد، اما خوب مشغول تبليغ است و در مدارس هم ميرود و در خانه نيز دعا ميخواند و مريض شفا ميدهد. در پايان مهماني امشب يك دست «شوپان» هديه دادند. اين لباس حاشيهاش زربافت است و بهترين هديهي قزاقها محسوب ميشود. تفاوتش با آنچه در جنوب جمهوري هديه كرده بودند، اين است كه در جنوب زربافتهاي حاشيهي لباس، نقش رستني هاست و در اين جا نقش حيوانات. البته نهه اينها و نه آنةا عين رستني يا حيوان نيست، بلكه طرحي برگرفته از اين نقوش است. تفاوت اين نقوش در شمال و جنوب، نشانه تفاوت در اقتصاد معيشتي دو منطقه است.

ادامه دارد...

منبع:
رهآورد ماوراءالنهر، سيري در تاريخ، آيينهاي قومي و فرهنگ مردم قزاق و قرقيز؛ سفرنامهي دكتر مهدي سنايي

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 32032