توصيه مطلب
۰
 
نگاهي به كتاب پدران و فرزندان
معجوني به نام بازارف
 

معجوني به نام بازارف
 

ايراس؛ جوانی است که از طبقهي خرده مالک که با زحمت و کوشش خود رشته علوم طبیعی دانشگاه را به پایان رسانده. بلند پروازی که آرزوهای دور و دراز بسر دارد: "جز اندوه و بغض و کینه چیزی در خودم نمیبینم" او نه اصلاحطلب است، نه انقلابی. بنا بهگفتهي دوست و مریدش آرکادی: "یک نهیلیست است، یعنی کسی که بحرف هیچ آدم صاحب نظری تسلیم نمیشود و بدون استدلال هیچ اصلی را نمیپذیرد ولو آن اصل مورد قبول و احترام عدهي زیادی از مردم باشد".

و یا به عقیدهي پاول پترویچ "کسیکه برای هیچ چیز احترامی قائل نیست" کسیکه از مد روز پیروی میکند: "سابقاً هگلیستها بودند، حالا نهیلیستها" . اما خود بازارف تعریف دیگری دارد بدست میدهد: "این روزها از همه بهتر اینست که انسان منکر همه چیز باشد."

اما آنچه دیگر قابل انکار نیست و در سادهترین حرکات تا پیچیدهترین افعال و گفتار بازارف وجود دارد شهامت و شجاعت اوست. از کسی ملاحظه ندارد. حقایق را (البته آنچه را بنظرش حقیقت میآید) بیپرده بیان میکند که خودش نمونه آدمی است که تعریف میکند: "آدم کسی است که یا باید از او اطاعت کنید یا بیزار باشند". در سراسر کتاب همه روابط اطرافیانش با او خارج از این دو نوع نیست. "یا نظیر "آرکادی" از او اطاعت بیچون و چرا میکنند و یا نظیر پاول پترویچ از او متنفر و بیزارند: "شما را تحقیر میکنم و از شما نفرت دارم".

این جوان که در زندگی سختی کشیده، بار خودش را بدوش گرفته و اثری از آن ظرافت اشرافی در او وجود ندارد، برجستگی خاص خود را مرهون همین شجاعت است. او تاثیر انکارناپذیر خود را بر روی هر جمع و هر کسی که به او برخورد میکند، برروی هر اجتماع و محیطی که بدان قدم میگذارد، نقش میکند.

او رل تعیین کنندهای میتواند داشته باشد. اما افسوس که خودش نمیداند چه میخواهد یا لااقل آینده برایش تاریک و نامعلوم است. بلینسکی درباره تورگينف نوشته بود: "آشکار است که تورگينف در جستجوی راهی است و هنوز هم آنرا نیافته. زیرا "این راه همیشه آسان و سریع پیدا نمیشود..."

تورگينف این سردرگمی خود را عیناً به قهرمان کتاب خود منتقل کرده است. بلندپروازی، آرزوهای دوردست، خودپرستی، تنفر نسبت به اشراف و تحقیر نسبت به دهقانان در وجودی بهم آمیخته و با یک نوع فلسفه و روش تجربی صرف (آمپیریسم) درهم رفته و معجونی بنام بازارف بوجود آورده است. اما همین جوان که شجاعت را تا سرحد مرگ داراست، اشرافیت را مسخره میکند و هنر و احساسات را نفی مینماید. چنان سیمای برجستهی نمیداند چه میخواهد و در پی انجام چه کاری است.

در اوان انتشار این کتاب آنتونویچ Antonovitch در مجله "معاصر" نوشت: "تورگينف بجای توضیح و نشان دادن رابطهي بین "پدران" و "فرزندان"، کتابی پرداخت در مدح پدران و ذم پسران. اما پسران را هرگز نشناخت، نفهمید. به آنان تهمت و افترا زد و سراسر اين کتاب چیزی جز انتقاد بیرحمانه از نسل جوان نیست.....

آیا واقعا تورگينف نمیخواست بازارف را خرد و پست کند و کاریکاتوری از نسل جوان بسازد، با پدران هم صدا شده و بگوید: "اینها هستند جوانان امروزی، جانشینان ما!"

شاید و بعقیدهای حتماً چنین میخواست اما بنا بگفته پیسارف" منتقد بزرگ روس علیرغم ميل خود موفق نشد و یا بهتر بگويیم کاملا موفق نشد. زیرا درست است که مرگ بازارف حد عالی فداکاریها و شجاعت بود اما در عین حال نقطه شروع ناکامی و شکست او و عملا پیروزی مخالفین او نیز بود. عملا دوستان و مریدان و علاقهمندان او هریک از گوشهای فرا رفتند و سلطهي زندگی "پدران" را پذیرفتند. آرکادی بزرگترین و صمیمی ترین دوست و صمیمیترین مرید او ازدواج کرد و دنبال کار کشاورزی پدر را گرفت. سیتنیکوف و کوشینا بخارج از کشور رفتند و هریک به کاری پرداختند و بازارف با همه بلند پروازیها و شجاعت و اعتماد بنفس در دل خاک جای گرفت. و حتی آرکادی میترسد آشکارا جام خود را بیاد او در حضور "پدران" بنوشد.

بازارف نمیداند چه میخواهد و برای چه کاری رسالت دارد. او فقط مظهر عصیان علیه جامعه عقب افتاده و غیر عادلانه زمان خویش است که پدران بر آن حکومت میکنند. بازارف نظیر خود تورگينف موفق بیافتن راه درست نشد. او اشراف را بباد انتقاد و تمسخر میگیرد: "اینها جز خودخواهی ، قرتیگری و تکبر بیجا هنر دیگری ندارند". اما ضمناً دهقانان را نیز تحقیر میکنند و با عدم اعتماد مینگرد: "آخر میگویند نیرو آینده روسیه در دست شماست، از شما دورهي جدیدی در تاریخ آغاز خواهد شد" از طرف دیگر دهاتیها هم نسبت باو نظر خوشی ندارند و او را مانند تمام اربابها نگاه میکنند. "آقاست دیگر، مگر چیزی سرش میشود."

بازارف علاوه براین، مجموعه تضادهايی است که از همین ندانم کاریها سرچشمه میگیرد. او پاول پطرویچ را از اینکه با گذشته و زنی مربوط است سرزنش میکند، در حالیکه خود او در آخرین لحظات حیاتش تنها تقاضایش اینست که آنا سرگي یونا را ببالینش بیاورند. این سرگردانی، این دست نیافتن بحقیقت را خیلی صریح و روشن از دهان خودش میشنویم. آرکادی پرسید: پس حقیقت کجاست- کدام سو است؟

بازارف جواب داد: کجاست. من هم مثل انعکاس صوت به تو جواب خواهم داد کجاست؟ همین است که تورگينف تمام عظمت و تلاش او را بیهوده و علت و بدون هدف جلوه میدهد. این طبیعیدان جوان را که غرور و عظمتی در سیمایش بچشم میخورد، بالقوه قادر بهمه کاری است و میتواند بهمان شکل که خراب میکند در ساختمان هم سهیم باشد، بصورت کاریکاتوری درمیآورد. کاملا مشخص است که او از همه اطرافیان خود یک سر و گردن بلندتر است او امید و مورد علاقهي نسل جوان است. در همه جا جوانان به او علاقهمندند، زیرا یکنوع نزدیکی بین خودشان با او میبینند. نه تنها از آن جهت که او جوان است بلکه باین علت که او از اشراف نیست. فینیچکا به او علاقهمند است، پتر مستخدم ، او را دوست دارد و دونیاشا در موقع حرکتش بگریه میافتد. علت را از دهان خود بازارف بشنویم: "افتخار من اینست که اجداد من در این مملکت شخم زده اند..."

اما تورگينف مثل اینست که نمیخواهد این امتیاز را هم بدون دردسر به او واگذارد زیرا او را چنین وصف میکند: "بازارف با وجود عدم توجه بافراد طبقهي پايین و بیاعتنايی نسبت بهآنها، قدرت عجیبی در جلب اعتماد این مردم داشت...."

آیا واقعا تورگينف با خلق بازارف قصد استهزاء و بیارزش ساختن نسل جوان را، که لیبرالیسم و محافظهکاری او را مورد انتقاد قرار داده بود، داشت و یا اینکه همانطور که آنتویچ در مجله معاصر نوشته بود این نسل را نشناخته و درک نکرده بود. افسوس که اینست و هم آن اما ضمناً شاید علی رغم میل خود نتوانست بسیاری از خصائص برجسته را در بازارف منکر شود. بنظر میرسد که بازارف فاقد آن منطق و روش صحیحی است که بتواند بحقیقت برسد و به آن معرفت پیدا کند. او همه چیز را خیلی خشک و تجربی در نظر میگیرد. او دچار همان مرضی است که بعد از اکتشافات روانشناسی و نظریات فروید، در آمریکا و اروپا شیوع یافت و عدهای سعی کردند همه حالات و همه امراض و همه حرکات را بر طبق نظریات فروید تحلیل نمایند. بازارف هم میخواهد همه چیز را ، تشریح کند. هرچه بحواسش بگنجد برای آن اصالت قائل است، به روابط متقابل و علت و معلولی وقایع نظر ندارد. بنظر او در هیچ جای تشریح چشم از نگاههای محبت آمیز صحبتی نشده است. آنچه را نشود زیر میکروسکوپ دید و طبق روش علوم طبیعی قابل درک و شناخت نباشد و به عبارت صحیحتر بحواس پنجگانه نگنجد، برای او فاقد ارزش و قابل انکار است. این روش صددرصد تجربی نمیتواند انسان را بشناسايی حقایق برساند این روش فاقد اهمیت لازم برای شناخت طبیعت و پدیدههای طبیعی و اجتماعی است و بهمین علت بازارف که چنین روشی است قادر نیست همهي حقایق و مسائل اطراف خود را درک کند. بازارف چنان در روش علوم طبیعی فرو رفته که نمیتواند خود را از تاثیر آن آزاد نماید. او میخواهد همهي پدیدههای طبیعی را با همین روش مورد مطالعه قرار دهد. او اعتقادی به معنویات ندارد. هنر، ادبیات و کلیه ایدهآلها را بعنوان «رمانتیسم» دربست بدور میافکند. روش غلط نمیتواند معرفت صحیح بوجود بیاورد.

گفتیم که بازارف بالقوه دارای چنان قدرتی است که بتواند همه کاری انجام بدهد اما روش او چنان نیست که او را به درک حقیقت برساند. او نمیتواند همه مسائل دور و برش را حل کند. تمام هم او صرف نفی عقاید دیگران میشود. در هیچیک از صفحههای کتاب دیده نمیشود که بازارف نظری بدهد. بقل خودش کار آنها، نهیلیستها، تخریب است و بس. روش تجربی او عدم لیاقت اشراف را در اداره امور و اصولا نارسائی روابط حاکم را نشان میدهد و بهمین جهت است که این آمپیریست آتشین با چنان حرارت و گرمی باین اصول کهن حمله میکند و بتخریب آنها میپردازد. اما در همینجا متوقف میشود. زیرا دیگر توانايی آنرا ندارد که آینده را درک کند و نیروهای تشکیل دهنده آینده را ببیند و بشناسد و به آن ایمان و اعتقاد داشته باشد. 


منبع: كتاب نيوز

انتهاي پيام/

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 31951