توصيه مطلب
۰
 
به مناسبت صدو هجدهمين زادروز بابل
ايساآک ايمانوئيلوويچ بابِل، انساني با صداي آرام
 

ايساآک ايمانوئيلوويچ بابِل، انساني با صداي آرام
 

ايراس: ايساآک ايمانوئيلوويچ بابِل (۱۹۴۰-۱۸۹۴) که نام خانوادگي واقعياش بوبِل بوده است يکي از نويسندگان برجسته و مشهور دوران شوروي است. از جمله آثار ماندگارش ميتوان به سوارهنظام و داستانهاي اودسا اشاره کرد. هنوز هم بسياري بر اين باورند که بابل نازنين زودتر از آنچه که بايد در چنگال مرگ اسير شد و سرنوشت محتوم، وي را از نوشتن بازداشت، ولي هنوز هم حکايتها و داستانها و قهرمانانش با ما حرف ميزنند. حرفهاي بابل هنوز تمام نشده، و ترور بيرحمانهاش به اتهام دسيسه بر عليه دولت وقت نتوانست روح جاري او را در ميان سطرهاي نوشتههايش به سکوت وا دارد. يادش گرامي باد!

انساني با صداي آرام
(خاطرات ويکتور اشکلوفسکي درباره ايساآک ايمانوئيلوويچ بابِل)
در دفتر مجله لتاپيس در شهر پتربورگ که آن زمان به تازگي نامش به پتروگراد تغيير يافته بود با ايساآک بابل آشنا شدم. اين مجله بسيار حجيم و داراي جلد سبزرنگ بود. به خاطر جنگ مجله با کاغذ نرم و نامرغوب منتشر ميشد. سردبير آن، گورکي، که به تازگي به روسيه بازگشته بود، به قول ما در آن زمان پيرمردي بيش نبود، چرا که حدود پنجاه سالي داشت. موهاي سيخ و انبوه روشنش کمکم به سفيدي ميگراييد ولي چشمان آبياش همچنان جوان و شاداب بودند. کمي پشتش خميده شده بود، اما هنوز از لحاظ جسمي قوي و خستگيناپذير بود، و اگر مشغول نوشتن نبود، به پاسخگويي نامههاي رسيده ميپرداخت. او نميتوانست در زمان مقرر از ميز کارش دور بماند، چرا که در اين هنگام الهام به سراغش ميآمد. آن موقع گورکي اثر کودکي را به رشته تحرير درآورد و اوج ادبي جديدي در کارش پيدا شد. بدين منوال، آثار برجسته ديگري از قبيل دانشگاههاي من و کتاب بينظيرش درباره لف تالستوي و همچنين کليم سامگين در پي آمدند. 

اتاقهاي دفتر مجله بزرگ بودند با سقفهاي بلند و کاغذ ديواريهاي سبزرنگ، با پردههاي ضخيم و توري و ميزهاي تحرير بزرگ که در آنها قرار داشتند و داراي محيط بسيار آرام و راحت بودند. نويسندگاني مانند چاپيگين، فئودور گلادکوف، ميخائيل پريشوين، الکساندر بلوک، والري بريوسوف، خبرنگار تازهکار جوان و زيبا با نام لاريسا رِيسنِر و ولاديمير ماياکوفسکي به دفتر اين مجله ميآمدند. مجله ضد جنگ بود و بلشويکها گاهي در آن مطلب مينوشتند. در اينجا بود که با بابل آشنا شدم. 

من خود شلوار و بالاپوش چرمي به تن داشتم. در گردان زرهي خدمت کرده بودم. بر اين باور نبودم که انقلاب خيلي زود فرا خواهد رسيد، اما آن را با گوشه چشم ديده بودم. همانطور که وليمير خلبنيکوف نيز در سال ۱۹۱۲ در مجله سايوز مالاديوژي گفتگوي ميان يک معلم و دانشآموز را به چاپ رسانيده بود که در آن تاريخ انقراض امپراتوريهاي کبير آمده بود و در سطر پاياني نوشته شده بود: "شخصي در سال ۱۹۱۷". در اين بين، ماياکوفسکي بيشتر انتظار انقلاب را ميکشيد. گورکي او را بسيار دوست ميداشت و به او ايمان داشت. ماياکوفسکي هم رابطهاي ستايشآميز و سرشار از شور و شعف با آلکسي ماکسيموويچ داشت، چرا که او را از دوران کودکي قفقاز بنا بر شنيدههاي نيک و رفتارهاي خوب ميشناخت. 

بابل کوتاه قد و فراخ سينه بود و با متانت لباس ميپوشيد. خيلي زود کم مو شد و هميشه با صدايي آرام سخن ميگفت. تاثير خاصي بر دوستان و آشنايان ميگذاشت. همه، حتي زناني که دوستش ميداشتند، مطيع امر او بودند. چنين جذبهاي را در کس ديگري سراغ ندارم. بابل در وضعيت رشد زير زميني قرار داشت، مانند آن گياهان و نباتاتي که از پاييز در ساقه-ريشههاي زيرين گسترش مييابند و رشد ميکنند و انتظار آفتاب را ميکشند. نوولي را در لتاپيس به چاپ رساند درباره دو دختري که پدرشان زمينشناس است و به کامچاتکا رفته و آن ها بيقيدوبند روزگار ميگذرانند. مادر گرفتار است و يکي از دخترها باردار ميشود. دختر بزرگتر سعي ميکند تا با استفاده از داروهاي خانگي خواهرش را از شر بچه برهاند. همه چيز ساده و روان و در عين حال هراسانگيز به تصوير کشيده شده است. در نهايت همه چيز به خير ميگذرد. مادر به خانه آمده است و نااميدانه نامهاي به کامچاتکا مينويسد. پست هوايي به اين منطقه وجود ندارد. گويي فقط در علم جغرافيا نام آن آمده است. گورکي که از مهارت و دقت بابل شگفتزده شده بود، او را باور داشت. براي شگفتزده شدن بايد استعداد داشت و براي باور داشتن به يک استعداد جوان بايد نابغه بود. افراد نابغه يکديگر را ارج مينهند، و در هر حال، حتي براي چند هفته هم که شده در طي زندگي خود همديگر را باور دارند. پوشکين تقريبا خيلي زود گُگُل را باور کرد و تالستوي نه تنها گورکي را باور کرد، بلکه چخوف را در خوابهايش ميديد و گويي در برابر نويسنده جوان پاسخ ميداد. بحثهاي زيادي پيرامون ادبيات در ميان ديوارهاي بلند دفتر مجله لتاپيس در ميگرفت. از آن گذشته، همه ما در منزل گورکي واقع در بلوار کرونورسکي (در نزديکي بلوار گورکي) يکديگر را ملاقات ميکرديم. اين بلوار از يک سو بنبست بود و به پارک ختم ميشد و از اين نظر عالي بود... 

گورکي به بابل توصيه کرد تا به تماشاي مردم بنشيند و سراسر روسيه را بگردد. روسيه انقلابي در آن زمان زميني ناهموار بود. بابل بعدها سرباز شد و کارمند چکا بود و به ماموريتهاي داوطلبانه ميرفت و در ارتش هم خدمت کرد. او همچنين به دسته سوارهنظام اول ارتش ملحق شد و به خدمت پرداخت. در آنجا بسيار او را دوست داشتند. وي آرامشي با خود داشت که حتي خودش به آن واقف نبود. بابل پس از مدتي طولاني به دفتر مجله بازگشت. من در يکي از زمستانهاي پتربورگ با او ملاقات کردم. برف همه جا را فرا گرفته بود. دودي از کارخانهها به هوا برنميخاست. تعداد اتومبيلها در آن زمان انگشتشمار بودند. قنديلها از لبه بامها آويزان بودند. بابل در منزل شماره ۸۶ در بلوار نِفسکي زندگي ميکرد. در اتاقش هميشه سماور و گاهي هم نان بود. پيوتر استاريتسين معمولاً کنار سماور مينشست. شيميداني که در سوئيس تحصيل کرده بود و سخنور قهاري بود. کندرات ياکوفليف که هنرپيشه مشهوري بود نيز اغلب نزد بابل بسر ميبرد. بابل چمدانش را پيش من گذاشته و از پتربورگ رفت. او قادر بود به همين راحتي ناپديد شود. هنگامي که در جبهه دنپر بودم شايعاتي درباره مرگ و در واقع کشته شدن بابل شنيدم. بعدها گفتند که زخمي شده است. من هم آن زمان زخمي شده بودم. 

اما بابل با خود از جبهه چه همراه آورد؟ او داستانهايي را درباره دسته سوارهنظام اول آورد که در سال ۱۹۲۴ در ليف انتشار يافته و او خود اين داستانها را آغاز واقعي فعاليت ادبياش برميشمرد. وي از واژه مقام و جايگاه ادبي و حتي از موفقيت ادبي سخن نميگفت و به جاي آن داد سخن از هنر ميداد. اما چه چيز در بابل ما را شگفتزده ميکند؟ اکنون سخن از جنگ اتمي ميزنيم. اگر به وقوع بپيوندد (که نمونهاش را در هيروشيما و ناکازاکي ديدهايم) جنگي دهشتناک خواهد بود. جنگهاي پيشين طولاني و آرام بودند، اما آنها هم وحشتناک بودند. حمله کردن، توپخانه ناآماده، برخاستن از زمين و طي کردن نزديکترين مسير به سوي سنگر دشمن کاري سخت و دشوار است. مسيرهاي مختلف در جبههها و بيتوته کردن در ميان برفها و گلولايها، تصاويري زيبا براي مناظر نيستند. اين سرنوشتي طولاني و روابطي طولاني ميان آدمهاست. 

بابل به اين نبرد انقلابي خوشبين بود و جوانيِ مقلوب و پيريِ پيروزمند و شکوه الهام را به تصوير کشيد. بابل پاسيفيست نبود. او سرباز انقلاب بود. بسيار کند مينوشت. پرداخت حقالزحمهها بنا بر تعداد سطرهاي نوشته شده بود، ولي آيا ميتوان نوشتههاي متفاوت را با تعيين متراژ آنها قيمت نهاد. من با بابل دوست بودم و يکديگر را با نام کوچک صدا ميزديم. مقالات تئوري من مورد پسند او بود و در مورد کارهاي برگزيده و مشهورم ميگفت که قويتر از تو وجود ندارد. به اتفاق در کارگاههاي سينمايي کار ميکرديم. سناريوهاي جديد مينوشتيم و يادداشت برميداشتيم و به معجزه اعتقاد داشتيم و معجزات بيشماري برايمان رخ ميداد. بابل شجاع و کاربلد همهجا مورد نياز بود. اما معجزاتي هم هستند که در جعبههاي محکم قرار ميگيرند و روي قفسهها جا خوش ميکنند. 

آخرين بار او را در ياسنايا پاليانا ديدم. ما به صورت گروهي از جلسه اتحاديه نويسندگان بازگشته بوديم. نزديک پاييز بود. بيشههاي مملو از توس در دشتها گسترانيده شده بودند. شاخههاي درختان کوچهباغها را آذين بسته بوده بودند. از ما در محلي متعلق به جد تالستوي پذيرايي کردند. ميزهاي طويلي آنجا بود که رويشان سيبزميني و کلم و خيار چيده شده بودند. کنار بابل نشسته بودم... سپس، همراه بابل به سوي رود کوچکي در آن حوالي رهسپار شديم. دشت فراخ و سرسبز بود. ما از تالستوي، رمانهاي طولاني، شيوه نگه داشتن نفس در داستانسراييهاي طويل و از آلکسي ماکسيموويچ (گورکي) که در آن زمان هنوز زنده بود، سخن گفتيم. از سينما، عدم موفقيتهايمان، موفقيتهاي ديگران، اينکه چگونه ارزشمند و قابل فهم بنويسيم و دقيق و سنجيده، سخن رانديم. بابل غمگين بود و خسته. پشتش خميده و ديگر جوانياش سپري شده بود. کمي از پاريس گفت و مدتي طولاني هم از داستان جديدش. ما به رود کوچک آرام رسيديم. آب ساکت و آرام بود. زمان هم مانند آب يادها را ميشويد و جاري ميشود. دلم نميخواهد دوباره به آن گفتگو بيانديشم و صحبتهايمان را مرور کنم. از آن روز آرام به بعد ديگر هيچوقت بابل را نديدم.

منبع: برگرفته از پايگاه اينترنتي کلوپ ادبي، زير عنوان خاطرات ايساآک ايمانوئيلوويچ بابل؛ انساني با صداي آرام (ويکتور اشکلوفسکي): http://www.isaakbabel.ru/content/view/۱۳۸/

ترجمه و تلخيص: مهناز نوروزي

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 24977