توصيه مطلب
۰
 
آلکسی آریاتوف:
تنش زدایی بین روسیه و آمریکا به این زودی شروع نخواهد شد
 

آلکسی آرباتوف، رئیس مرکز امنیت بین‌الملل انستیتوی اقتصاد جهانی و روابط بین‌الملل در این مصاحبه که توسط سوتلانا سوخوا انجام شده است به تشریح ویژگی های رویارویی جاری بین روسیه و آمریکا پرداخت.
تنش زدایی بین روسیه و آمریکا به این زودی شروع نخواهد شد
 

ایراس: "آلکسی آرباتوف" رئیس مرکز امنیت بین الملل انستیتوی اقتصاد جهانی معتقد است که روابط روسی- آمریکایی حالت ادواری دارد که این وضع بعد از جنگ جهانی دوم بروز کرده است. قبل از آن ایالات متحده یک قدرت درجه دوم یا سوم بود و روسیه حتی به آمریکا در جنگ برای کسب استقلال کمک کرده بود. 

به نظر وی بعضی نکات موازی تاریخی وجود دارد که ممکن است جالب به نظر برسد؛ در سال ۱۸۱۲ هم مسکو به آتش نشانده شد و هم واشنگتن. ولی بعد از جنگ جهانی دوم جهان تغییر کرد و دو ابرقدرت به مبارزه برسر رهبری جهانی پرداختند. اما اکنون روابط بین روسیه و ایالات متحده با زمان "نیکیتا خروشچف" قابل مقایسه نیست؛ هم نکات منفی این روابط تفاوت می کند و هم جنبه های مثبت. 

در عصر نظام دو قطبی، روابط روسی – آمریکایی محور اساسی سیاست جهانی را تشکیل می داد. دو ابرقدرت مشغول رقابت جهانی تحت شعارهای ایدئولوژیکی و مسابقه بی سابقه تسلیحاتی بودند. با پایان جنگ سرد، رویارویی پایان یافت و تحریکاتی به سوی برخی همکاریها بین دو کشور به وجود آمد، ولی همزمان روابط مسکو – واشنگتن از حالت محور جهانی در آمد و در چارچوب این روابط مسایل پیشگیری از جنگ و خلع سلاح اهمیت خود را از دست داد.
 
مناقشه اوکراین رویارویی را  احیا کرد و دوباره روابط روسی – آمریکایی را در صدر مسایل جهانی قرار داد، ولی در حال حاضر دو کشور که در زمان جنگ سرد سر هر فرصتی به شمشیر هسته ای دست می بردند، اکنون همدیگر را با سلاح های هسته ای تهدید نمی کنند. ولی  در سال ۱۹۵۶ در جریان بحران سوئز، خروشچف از توسل به سلاح های هسته ای هشدار داده بود. مسأله کانال سوئز برای اتحاد شوروی به قدری مهم بود که حاضر بود از سلاح های هسته ای استفاده کند. اکنون دو کشور در اوکراین با هم برخورد کرده اند ولی سران دو کشور علناً همدیگر را تهدید نمی کنند. فقط ولادیمیر پوتین در گفتگو با جوانان در اردوگاه «سلیگر» به طور مجازی گفت: "ما نیروهای بازدارندگی هسته ای خود را تقویت می کنیم تا احساس امنیت کنیم." 

درحالی که مقامات حاکم خویشتن داری به خرج می دهند، برخی کارشناسان نه چندان عاقل با استفاده از آزادی بیان درباره توسل به سلاح های هسته ای صحبت می کنند ولو اینکه خودشان در روند تصمیم گیری شرکت نمی کنند. این هشدارها کار معقولانه ای نیست ولی اخطار از خطرات بالقوه برای اجتناب از آن کار مفیدی است. وقتی سلاح های هسته ای وجود دارد، بدیهی است که خطر بالقوه تبادل ضربات هسته ای نیز وجود دارد. ولی سیاستمداران مسئول متوجه می شوند که تبادل ضربات هسته ای به معنی نابودی ملت های آنها و تمام بشریت است. از سوی دیگر، باید اعتراف کرد که ضربات دیپلماتیک متقابل روسیه و آمریکا در شرایط جاری نشان می دهد که تنش سوء ظن متقابل و حتی تنفر جنون آمیز از همدیگر گاهی به قدری بالاست که ما را به یاد بحران کارائیب سال ۱۹۶۲ می اندازد. 

به عقیده آرباتوف، در حال حاضر روسیه و آمریکا در آستانه وقوع بحران شبیه به بحران کاراییب قرار دارند یا در مرحله بعد از آن هستند که توانستند از درگیری مستقیم اجتناب کنند. اوضاع بعدی به حفظ آتش بس در اوکراین بستگی دارد. اگر آتش بس شکست بخورد، ممکن است بحران واقعی رخ دهد، ولو اینکه بعید است که یکی از طرفین به طور تعمدی به طرف دیگر حمله کند. اگر شبه نظامیان به کمک روسیه به سوی منطقه دنستر و رومانی حرکت کنند، فشار سیاسی بر ریاست ایالات متحده و ناتو به قدری شدید خواهد شد که آنها به ارسال سلاح های ضربتی برای کی یف پرداخته و سپس نیروهای خود را به اوکراین خواهند فرستاد، ولو اینکه باراک اوباما رئیس جمهور ایالات متحده و راسموسن دبیر کل ناتو بر عدم مداخله در این مناقشه تأکید می کنند. 

آرباتوف در پاسخ به این سوال که آیا وقوع جنگ روسیه با ناتو امکان دارد، خاطرنشان کرد که در تاریخ جهانی به طور برابر موارد وقوع جنگ های تعمدی (مانند حمله هیتلر به اتحاد شوروی) و جنگ هایی بوده است که هیچ یک از طرفین قصد جنگ را نداشته و  به تجاوز طرف دیگر پاسخ می دهد. نمونه برجسته گزینه دوم، جنگ جهانی اول است که کسی آن را نمی خواست ولی واکنش زنجیره ای تهدیدهای متقابل و سطح نسبتاً بالای فنی نیروهای مسلح (از جمله زمانبندی دقیق جابجایی نیروها از طریق راه آهن آلمان) منطق خود را به سیاستمداران تحمیل کرد. در عصر حاضر که سطح فنی چند برابر بالاتر است، این وضع منطق خود را به مردم دیکته می کند یا به بی نظمی می کشد و این بدان معناست که سیاستمداران در مرحله معینی از بحران می توانند از طرف نظامیان چنین حرف هایی را بشنوند: "اگر شروع نکنیم، می بازیم!" ولی روشن است که در حال حاضر طرفین، حمله به همدیگر را برنامه ریزی نمی کنند. روسیه به این حمله هیچ نیازی ندارد زیرا با توسل به روش های دیگر به هدف خود می رسد. مقامات ایالات متحده و ناتو نیز به دفعات اعلام کرده اند که حاضر نیستند در مناقشه اوکراین مداخله نظامی بکنند. 

ناتو نیروهای واکنش سریع خود را افزایش می دهد ولی قرار است تا پایان سال جاری این نیروها شامل فقط ۳.۵ هزار نفر نظامی باشد، در حالی که یک تیپ روسی شامل همین تعداد نظامیان است و روسیه در نواحی نظامی غربی و جنوبی بیش از ۸۰ تیپ دارد. تنها نظامیانی که «در زمان مرخصی» خود به نیروهای دونتسک و لوگانسک کمک کردند، حدود ۴ هزار نفر بودند که "زاخارچنکو" رهبر دونتسک از این موضوع اطلاع داد. تازه این افراد سربازان وظیفه نبودند (آنها یک سال خدمت می کنند و مرخصی ندارند) بلکه نظامیان حرفه ای و افسران بودند. نیروهای مردمی که از غیر نظامیان تشکیل می شوند، نمی توانند طی مدت طولانی حملات نیروهای منظم را دفع کنند، آن ها را محاصره کنند و ظرف چند روز به سوی ساحل دریایی منطقه دونتسک هجوم برده و تقریباً تمام ساحل آن در دریای آزوف را بگیرند. 

برای این کار برنامه ریزی حرفه ای عملیات، سازماندهی خوب و تأمین لجستیکی لازم است. درست است که واحدهای نیروهای مسلح روسیه با تمام تسلیحات رسمی وارد سرزمین اوکراین نشدند و رئیس جمهور از شورای فدراسیون اجازه رسمی این کار را درخواست نکرده است، ولی نیروهای مردمی و «نظامیان در زمان مرخصی» به نیروهای اوکراینی ضربه شدیدی وارد کردند که پتر پوروشنکو مجبور شد به آتش بس تن دهد. در این شرایط واکنش سریع ناتو که قرار است در لهستان مستقر شود، به یک نیروی سمبولیک شباهت دارد. همسایگان غربی روسیه از اوضاع کریمه و مناطق جنوب شرقی اوکراین سخت ترسیده اند. آنها اعتماد به روسیه را از دست داده و حالا نگران وقوع بدترین حوادث هستند. تازه بعضی شخصیت های سیاسی در دوما، شخصیت های اجتماعی و نظامی روسیه آنها را با پیشروی تا مرز رومانی و وارد کردن ضربه گسترده هسته ای تهدید می کنند که قوه مجریه کمتر این حرف ها را تکذیب می کند. 

البته باید گفت که روس ها و غربی ها طی بیست سال اخیر همدیگر را بهتر شناخته اند. در گذشته طرفین درسطح رسمی همدیگر را محکوم می کردند که مردم شوروی در واکنش به تبلیغات دولتی، زندگی آمریکا را ایده آل تصور می کردند که الآن این افسانه از بین رفته است. اوایل سال های ۲۰۰۰ طرفین با هوشیاری بیشتری به همدیگر نگاه کردند. روس های زیادی به آمریکا سفر کردند و فهمیدند که به اروپا بیشتر علاقه دارند. آمریکایی ها هم ابتدا از آشنایی با روس هایی که از یوغ کمونیسم آزاد شدند، خوشحال شدند ولی بعد از آن به بحث درباره مافیای روسی پرداختند و حالا مرحله سوم روابط یعنی بیگانگی فزاینده فرا رسیده است. این گونه تنفر و خصومت متقابل هرگز مشاهده نشده است. حتی در زمان بحران کارائیب برخورد بهتر بود. 

روس ها طی یک ربع قرن اخیر از دست آمریکایی ها نومید شده اند. روس ها روی روابط برابر حساب کرده بودند ولی معلوم شد که آمریکایی ها از ضعف روسیه استفاده کرده و به روسیه با چشم تکبر و تحقیر می نگردند. ولی آمریکایی ها سئوال می کنند که ما چطور می توانیم به کشوری احترام بگذاریم که نمی تواند با استفاده از منابع بزرگ علمی، فرهنگی، تاریخی و طبیعی خود زندگی درستی ایجاد کند. آمریکایی ها احساس می کنند که روسیه می توانست به کشور پیشرفته ای مثل آمریکا تبدیل شود، ولی روس ها به جای آن از محل درآمدهای نفتی و گازی زندگی می کنند. شدت فساد مالی در روسیه در سراسر جهان زبان زد شده است و بسیاری از شاخصه های توسعه روسیه در سطح کشورهای در حال توسعه است آن هم در ته جدول. برابری حقوق و احترام متقابل تنها در محافل حرفه ای حفظ شده است. 

این نه تنها تأثیر تبلیغات بلکه یک نوع احساس عینی جامعه است. آمریکایی ها خیال می کنند که روس ها یک چیزشان می لنگد: بالاخره پرده آهنین برداشته شده و دیکتاتوری یک ایدئولوژی رفع شده و آزادی کامل به آنها داده شده است. می توانند خوب زندگی کنند، کار کنند ، پولدار شوند و به یک کشور متمدن تبدیل گردند. ولی در روس ها ظاهراً یک ویژگی ژنتیک وجود دارد که آنها را به راه سنتی می برد: دوباره دولت بر همه فشار می آورد، رهبر به عنوان مالک تمام کشور روی کار آمده است، پارلمان و مطبوعات از او اطاعت می کنند و از مردم می خواهند تحت شعارهای میهن دوستانه به دولت خدمت کنند و جان خود را فدای دولت بکنند. 

آمریکایی ها این وضع را نمی فهمند زیرا به گونه ای تربیت شده اند که دولت یعنی مسئولین دولتی و نمایندگان کنگره، باید به مردم خدمت کنند و زیر نظر باشند تا دزدی نکنند. انتخابات، دادگاه های مستقل، مطبوعات خشن و سازمان های فعال مدنی به همین منظور ایجاد شده اند. آنها این نظام را منشأ قدرت خود می دانند. ولی اکثر روس ها وحدت رهبر، دولت و ملت را منشأ قدرت خود می دانند و هدف آنها نه تأمین رفاه معیشتی بلکه دستیابی به اهداف والایی چون تجدید اتحاد «دنیای روسی» است. آمریکایی ها بر خلاف دوران جنگ سرد نه از حکومت روسیه بلکه از خود مردم روسیه ایراد می گیرند. 

ولی روس ها اعتقاد پیدا کردند که آمریکایی ها خنگ هستند، خیلی مستقیم حرکت می کنند، اعماق روح اسلاوی، خداجویی و سرشت انسانی روس ها را نمی فهمند. بمباران های کشورهای دیگر بدون دلیل موجه توسط آمریکایی ها هم باعث شکل گیری ضدیت با ایالات متحده می شود. مسأله اساسی این است که در حالی که ایدئولوژی کمونیستی در سطح بالا اختراع شده و به توده های مردم روسیه تزریق شده بود و ضدیت با کمونیسم پاسخ غرب به این ایدئولوژی بود، برخورد فعلی دو جامعه با همدیگر از درون روییده و بی اساس نیست. لذا ایجاد تغییرات در این وضع، روندی مشکل تر و طولانی تر خواهد بود. در سطح بالا کافی است رهبران با هم مکالمه تلفنی داشته باشند تا مواضع همدیگر را روشن بکنند و از جنگ و تعبیر نادرست مواضع همدیگر اجتناب کنند. ولادیمیر پوتین و باراک اوباما در جریان بحران اوکراین بارها با هم تماس تلفنی گرفتند ولی نمی دانم این تماس ها تا چه اندازه مفید بود. یک دیدگاه وجود دارد که یک نوع دشمنی شخصی مانع از تنظیم روابط آنها می شود. 

آرباتوف مخالفت خود را با این دیدگاه رایج در روسیه ابراز کرد که گفتگو با باراک اوباما بی معنی است و باید صبر کرد تا رئیس جمهور جدید آمریکا انتخاب شود. این طرز تفکر فقط باعث اتلاف وقت می شود. درست است که باراک اوباما در داخل کشور ضعف دارد ولی او هنوز تا دو سال آینده روی کار خواهد ماند که طی این مدت هم تنش زدایی جدید می تواند رخ دهد و هم بحران شدید نظامی. ممکن است دولت جدید بر روی موج ضد روسی وارد کاخ سفید شود که در این صورت سیاست خارجی آمریکا به مراتب شدید تر خواهد شد. باراک اوباما با قصد تنظیم روابط با روسیه وارد کاخ سفید شد، دو بار استقرار سامانه سپر ضد موشکی را در زمینه هایی که باعث نگرانی کرملین می شد، لغو کرد و به ایجاد جهان عاری از سلاح های هسته ای دعوت می کرد. 

با وجود این که روسیه بعد از مرحله کوتاه «نوسازی روابط» از گذشت  در همه زمینه ها خودداری کرد، اما تا بحران اوکراین صبر کرد که اکنون به همین علت به رفتار بیش از حد نرم متهم می شود. در جریان مبارزه انتخاباتی گذشته میت رامنی نامزد حزب جمهوری خواه اظهار داشت که روسیه بزرگترین دشمن آمریکاست که باراک اوباما با او موافقت نکرد و تاکید کرد القاعده مهمترین دشمن است. اگر اوضاع فعلی عراق را بررسی کنیم، متوجه خواهیم شد که حق با باراک اوباما بود، ولی افکار عمومی به میزان ۹۹% معتقد است که اوباما اشتباه کرد و اینکه روسیه حتی اگر دشمن صد درصدی نشده باشد، مهمترین مسأله و خطر امروزی است و حالا باراک اوباما مجبور است با قاطعیت سه برابری واکنش از خود نشان دهد ولو اینکه در این زمینه هم از حدود تحریم های اقتصادی پا فراتر نمی گذارد. 

به عقیده آرباتوف، روسیه می تواند با حزب دموکرات آمریکا روابط خوب داشته باشد ولی تنها به شرطی که مواضع ضعیف تری داشته باشد که در سال های ۱۹۹۰ همین وضع مشاهده شد. وقتی روسیه ضعیف نیست، روابط آن با جمهوری خواهان آمریکایی بهتر برقرار می شود. دو علت این امر قابل تشخیص است: اولاً، جمهوری خواهان همیشه از اول مواضع محکمی در سیاست خارجی دارند، آنها حسابگرند و حاضر نیستند درباره موضوعات لیبرالی چون پیشرفت همگانی و دموکراسی صحبت کنند. روسیه با این دولت آمریکا با احتیاط رفتار می کند. 

خروشچف در زمان ریاست آیزنهاور رفتار محتاطانه از خود نشان می داد ولی بعد از روی کار آمدن جان کندی از حزب دموکرات، فوراً موشک های شوروی را به کوبا فرستاد. در روسیه هم عده ای باراک اوباما را رئیس جمهور ضعیفی محسوب می کردند که می توان او را نادیده گرفت. او واقعاً تا قبل از بحران اوکراین واکنش تندی از خود نشان نمی داد ولی الحاق کریمه و کمک به قیام کنندگان با واکنش شدید دموکرات ها روبرو شد. در حال حاضر آنها اعتراض غیر معقولانه ای از خود نشان می دهند و می خواهند روسیه را به عقب نشینی و اعتراف به شکست خود وادار کنند. ولی روشن است که اگر واشنگتن در بحران اوکراین شرکت سازنده ای نکند، این بحران حل نخواهد شد. با وجود این که آمریکایی ها در ملاقات ها در زمینه اوکراین شرکت نمی کنند، هم کی یف و هم اتحادیه های غربی از موضع گیری آمریکا حساب می برند. 

جمهوری خواهان همیشه به مسایل حقوق بشر و توسعه دموکراسی در کشور های دیگر توجه ناچیزی می کردند. فقط به طور تشریفاتی این موضوع را مطرح می کردند. ولی در اتحاد شوروی مسأله حقوق بشر همیشه بسیار حساس بود زیرا به ریشه های نظام شوروی ضربه می زد و از این نظر از خطر جنگی بدتر بود. تصادفی نیست که ولادیمیر پوتین و جرج بوش به هم علاقه داشتند. دموکرات ها کار خود را با نوسازی روابط شروع کردند ولی برای مسایل حقوق بشر اولویت قایل بودند. آنها به مرور زمان متوجه یکپارچه شدن جامعه روس بر اساس محافظه کاری شده و نظام «دموکراسی هدایت شونده» روسی را زیر علامت سوال بردند. این امر بیشتر از ضربات به عراق و سوریه باعث نگرانی می شد. 

حتی اگر روس ها و آمریکایی ها دوباره همدیگر را دوست ندارند، این بدان معنی نیست که دو کشور به رویارویی بی پایان محکوم شده باشند. اگر آتش بس در اوکراین ادامه یابد، روابط روسی – آمریکایی با تنش کمتری توأم خواهد بود. این امر در شرایط جاری هم ممکن است.  کافی است به روی کار آمدن دمیتری مدودف اشاره شود که قبل از آن روابط با غرب به خاطر بحران گرجی سال ۲۰۰۸ که توسط آمریکا و اتحادیه اروپا تحریک شده بود، دچار تیرگی جدی شده بود. غرب خیال می کرد که روسیه در حالت سال های ۱۹۹۰ باقی مانده است ولی روسیه روی پای خود ایستاده و احترام بیشتری درخواست کرد. 

غرب شعارهای آزادی خواهانه دمیتری مدودف را پسندید ولی نوسازی روابط در سطح لفظی باقی ماند. غرب صبر می کرد ولو اینکه می دید که روسیه اراضی کشور دیگر را گرفته و استقلال آنها را اعلام کرد ولی می دانست که این تقصیر خود میخاییل ساکاشویلی است. این «کمپ دوید» دوم بود. بعد از آنکه مسأله اساسی لاینحل باقی ماند، بحران اوکراین بروز کرد و طرفین به سوی بحران کارائیب-۲ شتافتند. «مسأله اساسی» با آینده فضای شوروی سابق ارتباط دارد که آیا این منطقه منافع ویژه مشروع روسیه است یا اینکه غرب باید در این منطقه نفوذ کند تا به روسیه اجازه ندهد برتری خود را به گونه ای احیا نماید؟ دیدگاه طرفین در این زمینه یکی نبود که همین امر باعث تبادل ضربات خفیف در گرجستان و مبارزه تمام عیار در اوکراین شده است. 

در نتیجه دوباره امکان بروز رویارویی مسلحانه روسیه با غرب فراهم شد. می گویند که روابط بین روسیه و آمریکا حالت ادواری دارد. بعد از فروپاشی شوروی و تضعیف روسیه به نظر می آمد که این دور باطل از بین رفته است ولی تاریخ نشان می دهد که همه چیز به حالت قبلی خود بر می گردد. 

نویسنده: سوتلانا سوخوا
منبع: هفته نامه اگونیوک


پایان متن/

Share/Save/Bookmark
مرجع : هفته نامه «اگونیوک»
کد خبر: 37053