توصيه مطلب
۰
 
هنرمند چهره پرداز
 

"نیکالای لسکوف" را می توان از جمله نویسندگان روس دانست که کمتر بزرگی در ادبیات داخل و حتی خارج از روسیه از وی سخن به میان نیاورده باشد.
هنرمند چهره پرداز
 
ایراس؛ "هنرمند چهره پرداز" اثری مانا از نویسنده نامدار روس "نیکلای لسکوف" است که آثار دیگری چون: "نیرنگ"، "عقاب سفید"، "زائر افسون شده"، "آدم های جالب" و ... از وی برای دوستداران ادبیات روس به جای مانده است. این اثر با ترجمه "حمید رضا آتش برآب" از جمله آثاری است که خواننده را ناخودآکاه به خود جذب می نماید.
 
ای کاش می شد همان گونه که آرزویش را داشته و دارم شعرها و حتی داستان ها به شکل صوتی در اختیار مخاطب قرار می گرفت، همان طور که در جاهای دیگر هم اشاره کرده ام، خواه ناخواه، انگار در ترجمه هایم، کار برای اجرا و خوانش نوشته می شود، و از این رو ممکن است متن برای مخاطبی که آن را نشنیده است قدری غریب جلوه کند....بگذریم....بگذریم از آرزوها....

سخن از لسکوف است. معلوم است که گیج و مات و مست می شوم. کدام فرمول و مرتبه ای در دانایی وجود دارد که بتوانیم با کمال اطمینان بگوییم اگر آدمی به آنجا رسید، از آنجا به بعدش را با تکیه کامل به همان دانایی و منطق اندوخته زندگی خواهد کرد و لاغیر. کدام علم و دانایی بدون خود زندگی، که مملو است از گونه گونی محض. بگذارید چیزی نقل کنم برایتان از خود لسکوف:

هیچ یک از پند و هدایت های اجتماعی و سیاسی درباره اینکه باید خلق را مطالعه و به دقت بررسی کرد را به طور کلی نه می فهمیدم و نه راستش را بخواهید همین حالا هم ازشان چیزی دستگیرم می شود. راستش خلق را فقط باید مثل جریان زندگی خودت بشناسی، نه با تحصیل آن زندگی، که با زندگی کردن آن زندگی. من، خدا را صد هزار مرتبه شکر، خلق را همان طور که بود شناختم و این شناخت هم به تدریج از همان کودکی شکل گرفت و به دور از هیچ تقلا و زحمتی؛ و اگر هم گاهی پیش آمده است که نتوانسته ام آن را به خوبی تصویر کنم، این را فقط باید مربوط به ناتوانی دانست و دیگر هیچ.

این یادداشت در کنار مزار استاد نادیده ام نوشته می شود و در حالی که سعی دارم احساسات را لگام بزنم و زیر سرما و باران تند سپتامبر پتربورگ (که حتما نوید زمستان سرد دیگری است) چشم خیسم را از معدود زائران افسون شده این گورستان پیر، که با تعجب نگاهم می کنند و می گذرند، پنهان کنم، و باز هم، در حالی که سعی دارم دست کم جمله های نقل شده ای را که از حفظ روی کاغذ می پاشم پس و پیش نیاورم... آری، در همین حال گیج و محو مانده ام چه بنویسم از این لسکوف، او که "انسانی خاص بود و نویسنده ای استثنایی."

آن چه خواندید بخشی از یادداشت "حمیدرضا آتش برآب" مترجم این اثر است كه در كتاب "هنرمند چهره پرداز" آمده است. با هم فصل هشتم اين اثر مي خوانیم:


"هنوز قدری تا غروب مانده بود. گرگ و میش بود و زمستان، آتش ها را تازه روشن کرده بودند.

کنت آرکادی را احضار می کند و می گوید:

ـ برو خانه برادرم و سگ پشمالویش را اصلاح کن و بیا.

ـ همه دستور همین بود؟

ـ امر دیگری نیست، ولی زودتر برمی گردی که به بازیگرها برسی. لیوبا را بایستی برای سه تا نقش مختلف آماده کنی و بعد از تئاتر هم عینهو سیسیلیای قدیسه درش می آوری و می آید خدمت ما."

آرکادی ایلیچ به خودش لرزید.

کنت گفت:

ـ چت شده؟

ـتقصیرکارم قربان، پایم گیر کرده به فرش.

کنت به کنایه گفت:

"خلاصه خیر باشد!"

و در جان آرکادی چیزی حادث شد که دیگر مهم نبود ختم به خیر شود یا نه.

همین که شنید قرار است من را به هیات سیسیلیا بیاراید، بی آنکه دیگر چیزی بشنود یا ببیند، ابزار و وسایلش را ریخت تو جعبه چرمش و رفت."

منبع: هنرمند چهره پرداز، نیکلای لسکوف.ترجمه حميد رضا آتش برآب. انتشارات هرمس.
Share/Save/Bookmark
کد خبر: 36774