توصيه مطلب
۱
 
خاطره ی آركادی
 

خاطره ی آركادی
 

ایراس؛ نیکلای لسکوف در طول ۳۵ سال (۱۸۶۰-۱۸۹۵) فعالیت پربار و مستمرش در ادبیات روسی مولف آثار بسیار زیادی در ژانرهای گوناگون ادبی است. او از جالب ترین مقاله نویسانِ روزگارِ خود است که مقالاتش تا به حال نیز اهمیت فراوان خود را حفظ کرده اند.

«هنرمند چهره پرداز» یکی از نافذترین داستان های تراژیکی است که لسکوف نقل می کند. این اثر با عنوان فرعیِ داستانی بر گور، و اپیگرافِ «ارواحشان با پارسایان محشور می گردند.» خواننده را خیلی زود به فضای تراژدی پرتاب می کند و از تقدیم نامه ی «تقدیم به خاطره ی مقدسِ خجسته روزِ ۱۹ فوریه ۱۸۶۱» آشکار می شود که زمینه ی تراژدی، نظامِ ارباب- رعیتی است که به یک نفر این حق را می داد تا حاکمِ مطلق سرنوشت دیگران باشد. در زیر بخش هایی از این کتاب را که به قلم زیبا و ستودنیِ دکتر آتش برآب ترجمه شده است را می خوانیم.

و دایه مان "لوبوف آنیسیماونا" گفت:

"بعد از این که آرکادی را از دست دادم، آن روز من فوری آن بطری را گرفتم و تا تهش سر كشيدم. نفرت آورترین چیز ِ جهان بود، ولی واقعاً دیگر بدونِ آن نمی توانستم بخوابم ... شبِ بعدش هم خوردم ... و ديگر بدونِ آن اصلاً خوابم نمی بَرَد و من هم حالا بطری خودم را دارم و می روم و وُدكا می خرم ... ولی قول بده به مامانت در اين باره چيزی نگويی. عزیزم، یادت باشد مردم ِ ساده را لو ندهی: بايد هميشه هوای آدم های ساده را داشت، آدم های ساده خيلی زجر كشيده هستند. الان هم كه می رويم خانه، من سرِ راه به پنجره ی ميخانه می زنم ... البته داخل نمی رويم، فقط بطریِ خالی را می دهم و آن ها يك پُرش را به من می دهند."
 
خيلي متأثّر شده بودم. قول دادم كه هيچ وقت و تحت هيچ شرايطی درباره ی آن «بطری» به كسی چيزی نگويم. و لوبوف آنیسیماونا باز هم به تأكيد گفت: "ممنون عزيزم، هيچ وقت چيزی نگو، بهش احتياج دارم."

خدایا! حتا همین حالا هم می توانم ببينمش و صداش را بشنوم: پيش می آمد كه شب ها وقتي همه خواب بودند خيلی آرام از تختش بلند می شد طوری كه حتي استخوان هاش هم صدا نكند؛ خوب گوش می داد، بلند می شد، دزدانه روی آن پاهای بلند و سردش به طرفِ پنجره می رفت ... آنجا كمی می ايستاد، نگاه می كرد و گوش می داد تا نكند مادرم از اتاق خوابش بيرون بيايد؛ بعد در حالی كه لبِ بطری را به دهان می گذاشت تا اندكی از آن «بمكد»، صدای آرام ِ برخوردِ شيشه با دندان هاش شنيده می شد ... يك جرعه، دو جرعه، سه تا ... آنقدر به يادِ آركادی می نوشيد تا آن ذغالِ گداخته اش خاموش شود و بعد به تخت خوابش باز می گشت، زيرِ ملحفه ها می خزيد و خيلی زود نفس های سوت مانندش به آرامی طنين می انداخت و غرقِ خواب می شد. 

هرگز در سراسرِ عمرم نديدم کسی اينچنين وحشتناك و دلخراش خاطره ی عزيزِ رفته ای را زنده نگه دارد.

منبع: بخش هايي از كتاب هنرمند چهره پرداز،نيكالاي لسكوف با ترجمه حميدرضا آتش برآب، انتشارات هرمس، چاپ اول 1388


پايان متن/

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 34315