توصيه مطلب
۱
 
درباره‌ی ساختار ِ هنریِ قمارباز داستایــِفسکی
 

درباره‌ی ساختار ِ هنریِ قمارباز داستایــِفسکی
 
ایراس؛ پیش از هرچیز باید بدانیم که اینجا سرنوشتی وجود ندارد. سرنوشت، مفهوم مبتدای روایتِ آن چیزی است که در خودنوشتۀ آزادِ قهرمانِ «قمارباز» وارد نمیشود. همهچیز اولاً به صورت وقایعی غیرمترقبه و ثانیاً به صورت ضرورتی بی رحم در خودِ سوژه نمایان می شود. موتیفِ1 تقدیر (و تصادف موضوعیِ آن) در سوژۀ داستان "آلکسی ایواناویچ" سه بار ظهور می کند: به صورت عشق به "پالینا"، عشق به بازی و فرار با مادموازل "بلانش".

در رمان، مکانیزم مفهوم ِ انتقال بازی از حوزۀ آزادی به حوزۀ سرنوشت در رولت2، بیش از هرچیز دیگری آشکار است: بازی در نقطۀ عطف سوژه، همانند سرنوشت، اجتنابناپذیر است (این مضاعف شدنِ موتیف در سوژه که صورت قانونی به دگرگونی مفهومی می دهد، منحصربهفرد است؛ و این عطش به بازی مانند تقدیر است برای آن پیرزن).

قهرمانان داستایفسکی نمی توانند در مقابل اشتیاق به بازی مقاومت کنند. پول برای آن ها فقط فرصتی است برای تجربۀ جدید سرنوشت. سرنوشتِ موضوعیِ قمارباز اساساً نیمه تمام می ماند، هرچند تا حدودی قابل پیش بینی است.

رمانِ قمارباز دریک کلام یعنی قانونمندی؛ و این قانونمندی، در به کارگیریِ هنریِ مفاهیمی اساسی مثل حقیقت، سرنوشت و بازی ـــ که هستیِ موضوعیِ قهرمان را مشخص می کنند ـــــ پدیدار می شود. آوردنِ مفهوم حقیقت به ما این اجازه را می دهد تا از نقطه نظری تازه ــــ از جنبۀ معرفتشناختی ـــــ تناسب سرنوشت و بازی را در قمارباز مشاهده کنیم.

جنبۀ معرفتشناختی حقیقت تحت هرگونه مقصود خلاقانه و یا مقصود معیشتی به خودی خود معلوم می شود: یکی از شرایط اصلی نوشتن برای قهرمان، فهمیدن مفهوم زندگی خود و تطابق آن با انواع برنامه هاست، یا در فرهنگ روسی از پیش تعیین کردن سرنوشت و ساختن آن به صورت تحقق این سرنوشتِ از پیش تعیین شده و یا خلاف آن است.

تطابق یا عدم تطابق سرنوشت با حقیقت زندگی، خلق سرنوشتِ خود به مانند متن، یا فهمیدن تسلسل قواعد و دانش ِ خودِ متن ِ سرنوشت، همۀ این ها انواع شرایط مفهومی قهرمان را می سازد. بازی، بهعنوان وضعیت مفهومیِ ارجح برای قماباز این تناسب را یا فوق العاده مهم شمرده و یا کلاً را انکار می کند.

وضعیت نویسنده و قهرمان در رابطه با ایدۀ آزادی به شکلی متناقض به نشانه های ژانریِ موجود در متنِ قمارباز مرتبط و وابسته است. هرچند به نظرم فرم درونی ژانرِ متن ِ مورد بررسی، «اعترافِ ضد قهرمان» یا چیزی نزدیک به آن است، با این حال در ساختارِ هنری قمارباز، واگرایی ِ نشانه های ژانریِ آشکار شده در متن اهمیت پیدا می کند: چرا؟ چون این اثر برای نویسنده رمان است، و برای قهرمانِ اثر، خودِ اوست. این تناقضِ ژانری اتفاقی نیست و در تمام سطوح ساختار هنریِ روایت که در نظر بگیریم، سرنوشت موضوعی قهرمان و مفاهیم تألیفی (افکار نویسنده) و جهانِ تصویر شدۀ نویسنده آشکار می شود. درکپذیر است که محتوای رُمانیِ خاص با آن ویژگی مخصوص به خود، یعنی تمامیت نگاه نویسنده به دنیا با آن روایتِ شخصیِ نویسنده از یادداشت های نقش ِ نخستِ رمان ــــ آلکسی ایواناویچ ــــ به شدت در تضاد است.

شباهت تجربۀ خود نویسنده در زندگی (چنان چه بر همه روشن است و میدانیم که او عاشق بازی رولت بود) و قهرمانِ قمارباز، و حتی فاصلهی اندکِ ازسرگذراندنِ این تجربیاتِ نویسنده تا خلقِ اثرش، موجب پیچیدگی این نگارۀ مفاهیم می شود، اما ماهیت آن را تغییر نمی دهد. در دلِ داستانِ آلکسی ایواناویچ ــــ یعنی همان حکایت ساده اش از گذشته (در ابتدا و بهشکل یادداشت های پراکنده) ــــ واقعیت ها اصولاً با همان ویژگی های معیشتی شان و استدلال سادۀ رفتارها و توصیف اعمال ضد و نقیضِ خودِ او و سایر شخصیت ها ـــــ پالینا، پیرزن و بلانش ـــــ جلوه می کنند. این قهرمان های زن دقیقاً تعیین کنندۀ رفتار و کردار او درمقام یک قمارباز هستند. و همین قهرمان ها هستند که پیش از هرچیز او را به بازی می کشانند.

دیدگاه جامع و کلاسه شدۀ داستایــِفسکی که بین متن هنری و متن واقعی ــــ که به ژانر دیگری تعلق دارد ـــــ و بین تفکر رُمانی و دنیا ارتباطی عمیق ایجاد می کند، وقایع ــــ و یا به قول باختین، جوهر واقعیت ناتمام ــــ را در بازۀ فضای رُمانی می شکافد. و در دل این دیدگاه، تلویحاً اشاره شده است به ایدۀ جامع آزادی و ازآن جمله به آزادی قهرمان در انتخاب کردنِ ماهیت خودش، و به عبارتی سرنوشت خودش. از نقطهنظر نویسنده عنوان رمان «قمارباز» نوع خاص برخورد قهرمان با واقعیت و بی ریشگی اش را در آن مشخص می کند؛ اما عنوان فرعی ِ «قمارباز» ــــ از یادداشتهای یک مرد جوان ــــ است که اساساً می شود عنوانِ اصلی داستان؛ این یعنی یکی شدن کاملِ ماهیتِ آلکسی ایواناویچ با قماباز تنها به عنوان یک حدس نهایی در آخرین اپیزود های روایت حاصل می شود.

به این ترتیب، در رمان، تصویر دنیای شخصیِ بازسازی شده توسط قهرمان با تطابق نسبی اش با واقعیت به اندازۀ خودِ شکلِ روایت، موضوع تأمل درونی نویسنده می شود و همچنین چالش های درونی نویسنده در رام کردن این توفان و گردباد احساسات به دستِ قهرمان (به نوعی اسطوره کردن و تقدس ِ سرنوشت) در حین بسط دادن وقایعِ اطرافِ سوژه، شکلی مصیبت بار پیدا می کند. بنابراین ژانرِ رمان برای نویسنده سوسوی مفاهیمی فلسفی است در بافت روایت؛ نوعی بازی ظریف و نمایش آزادی نویسنده است که فقط محدود می شود به قالب هایی که از بین آزاد ترین ژانرها خیلی آزادانه انتخاب شده اند.

پانوشت:
1) درون مایه
2) یک نوع بازی قمارخانهای است که نامش از مصغری فرانسوی به معنای چرخ کوچک گرفته شدهاست.

برگرفته از:
کتابِ «تأملاتی دربارهی داستایــِفسکی»
مجموعهمقالات و یاددشت های تألیفی، بههمراهِ مقالاتی از منتقدانِ روسی، حمیدرضا آتشبرآب، در دست نگارش

پایان متن/
Share/Save/Bookmark
کد خبر: 34504