توصيه مطلب
۰
 
به مناسبت ۲۰ مهرماه روز بزرگداشت حافظ
مقام و منزلت بادا بهشت جاودان، حافظ!
 

مقام و منزلت بادا بهشت جاودان، حافظ!
 

حافظ در شعر شعرای روسی زبان
ايراس:
اگر بگوییم که در میان اقوام غیر فارسیزبان کشورهای اتّحاد شوروی سابق شاعران و متفکّران فارسیگوی شهرت بیشتر و عمیقتري داشتهاند، اشتباه نمیکنیم و خرد و کلان و خاص و عام با نام اندیشمندان و سخنوران مشرق زمین ابن سینا، رودکی، ابوریحان بیرونی، فارابی، خیام، حافظ، سعدی، نظامی، مولانا و... آشنا هستند و اندیشه و افکار آنها بر روی ملل مختلف تأثیر عمیق گذاشته است که در این میان نام حافظ شیرازی بزرگترین گوینده غزلهای شیرین در ادبیات فارسی از شهرت عالمگیری برخوردار است و خواننده از دیوان او خواسته و مطلب دلخواهش را مییابد. بیهوده نیست که تنها در میان بیش از ۱۵ هزار شاعر صاحب دیوان فارسیزبان تنها با دیوان عندلیب بوستانهای شیراز تفعل میزنند و این اقدام به انسانها امید و دلگرمی به زندگی میبخشد.

حافظ مردمیترین شاعر است و شعر او را در متروها، ایستگاهها، بازار و فروشگاهها، سر خیابان و محافل خاص و عام میخوانند و موجب زندگی و قوت لایموت بسياري از افراد میشود. نام حافظ در میان سخنسرایان کشورهای روسیزبان نیز معلوم و خیلی مشهور است و در این روز که به عنوان روز بزرگداشت قافلهسالار غزل اعلام شده چند نمونه سروده آنها را در ستایش جایگاه حافظ پیشکش علاقهمندان ادب مینماییم.

استانیسلاو زولوتسیف(روسیه)
حافظ
عجم را من ندیدم گرچه باری،
شدم مفتون بیت آبداری:
"اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا،
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را".

نبود در یاد من که این بیت حسان
به گوشم میرسد همچون ترانه.
نبود در یاد من که خالق آن
به زیر خاک خفته جاویدانه.

شنیده چون سرود تازه آن را،
کنار رود گوش و هوش گشتم.
به تاجیکی صدا میداد شیوا،
سراپا لحظهای مدهوش گشتم.

سرود حافظی با ساز تنبور
همی شد با دل هر عاشقی جور:

"اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را،
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را".

به خوش خوانی، غزل خوانی حافظ،
بشد دریاچهی کوه هم آواز.
شبانگه با نسیم عنبرافشان
به دوریها سرودش کرد پرواز.

...سنا بر شاعری، که میسراید
غزلهای روان و عارفانه.
سنا بر شاعری، که هر سرودش
کند افشا غم و درد زمانه.

ایا حافظ، به مثلت شاعری نیست،
که باشد هر کلامش پند و حکمت.
به نامت تا کنون گویندگان را
بنامد خلق حافظ با محبت.

مثال تو جوانمردی ندانم
میان شاعران روی دنیا،
به خال هندوی شیراز دختر
ببخشاید سمرقند و بخارا.

منم از زادگان کشور روس،
بله گشتم اسیر شعر حافظ.
میان دوستان تاجیک خود
نخوانم خویش را بیگانه هرگز.

سراید حافظی با ساز تنبور،
به آوازش شود آواز من جور:
"اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را،
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را".

ژوزف نانشویلی(گرجستان)
به حافظ
شاد باش، ای حافظ شیرین سخن،
سرخوشم از نگهت گلزار تو.
ذوق یابم بر مراد خویشتن
از بهار گلشن اشعار تو.

صد نوا از بیشهزار آید به گوش،
شادمانی کن، بهار گرم رو.
یک نفس، ای مرغزار سبزپوش،
قصه درد و غم عالم بگو.

از قدیمی یاد در افسانهها
قصهی درد و الم باشد دراز.
حافظ شیراز، درد شرق را
کردهای اظهار با سوز و گداز.

تو رسانیدی ز قعر قرنها
تا به ما فریاد بلبلهای شرق.
خوش سخن گفتی و درّ سفتی بسی،
از طلسم خندهی گلهای شرق.

شاد باش، ای حافظ شیرین سخن،
سرخوشم از نگهت گلزار تو.
ذوق یابم بر مراد خویشتن
از بهار گلشن اشعار تو.

پاول ولیپ (لتونی)
تیمور و حافظ
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را،
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
حافظ

"بگذار بلند نام باشد حافظ،
بگذار بود شعرش بلند و شیوا.
اما چه حدش هست، که چون دست آویز
تقدیم کند به خندهی دخترکی
یکباره سمرقند و بخارای مرا!"

پای شل تیمور بشد از غم لرزان،
برداشته دست غضب اهل دربار
گفتند همه به غاصب نیم جهان:
"در نزد جناب عالی این بیادبیست،
بایست بیاویخت سرش را بر دار!"

"بگذار، ادامه داد حرفش را میر،
از آتش خشم مشت را کرده گره،
بنموده ستیزه با تمام آواز،
بگذار به دربار بگردد حاضر!..."
بنشست به روی تخت با افت کریه.

پس حافظ بی باک به دربار آمد،
آن کس، که به شعر کرد دنیا را مات،
طبعش به مثال کوهها بود بلند،
ملا و کلان شونده* را غم میداد،
از عشق فقط غنی بود و نیرومند.

شد وارد قصر عندلیب شیراز،
نظاره به هم کنند دو حاکم دور.
اندر تن آن یکی لباس عادی،
اندر تن دیگری حریر و الماس،
گویا بود آن یک آهو و دیگر ببر.

گردیده نصیب آن یکی عمر زیاد،
زیرا که بکاشت تخم نیکی به جهان.
صبح بصفای بخت را وصف نمود.
پرواز بکرد در فضای دوران
شعرش، چو کبوتر امانی آزاد.

اما دیگریست غوله چوب اندر آب،
هرچند، که کرد ملکها را تسخیر.
چون قسمتی بد به هر کجا رو آورد،
آورد خرابی و مجازا و عذاب،
از کله مناره ساخت در صحن نبرد.

گفتا تیمور: "کرده ظفر بر دنیا،
من از پول و ثروت همه روی زمین
کردم ز نو آباد سمرقند و بخار.
اما به هوا و هوسی آنها
قربان بکنی تو. این چه کار و کردار!"

بشنید جواب حکمران مغرور:
"آیا تو نمیبینی، که از بدخرجی
مفلس شدم چنین، ولی کن باور
نه من بربودهام منال مزدور،
محرومش نه من کردم از خانه و در!"

بر این سخنان نیشدار شاعر
لبخند فقط بکرد میر ظالم.
پیکان به سوی تخت راهی شده را
پیخست نکرد. داد رخست آخر
او شاعر در کلام داهی شده را.

آوازه و شهرت سمرقند و بخار
شد پهن هماره در تمام عالم.
عابیده و کوشکها بینا میکردند.
بودند غلامان همه فرمانبردار،
لیک آتش خشم خلق میگشت بلند:.
کلان شونده – منصب دار

اشوت گراشی(ارمنستان)
حافظ و خشت ریز
(از روایت تاجیکی)
روان در کوچه شیراز بود حافظ،
صدای ناگهان بر گوش او آمد:
غلط میخواند مردی شعرهایش را،
بگفتا:- که مرا تحقیر میسازد؟

چرا بی سوز و بی دردانه میخواند
غزلها را، که با خون دل انشا شد؟
دل حافظ بشد از غصه مالامال،
غزل در دیدگان او هویدا شد.

غزل را خشت ریز باهنر میخواند،
به نزد او بیامد شاعر ممتاز.
چو روی خشتهای بستهاش پا ماند،
برآمد از دل آن خشت ریز آواز:

- ایا حافظ! من از کار تو حیرانم،
چه کردی حاصل رنج و عذابم را؟
جگر خون گشت، تا این خشت را بستم،
ولی تو چه بیرحمی و بیپروا!

بگفتا حافظ: - ای، بی رحمتر از من!
غزلهای مرا از چه غلط خواندی؟
به مثل تو جگر خون کردهام من هم...
چرا اکنون خموش و بی زبان ماندی؟

به پیشانی نهاده دست اندیشه
بگفتا خشت ریز اندر جواب این سان:
- همه کس قدر با ایجاد خود دارد،
تشکر بهر پندت، شاعر دوران!

تهیه و تدوین: شاهمنصور شاهمیرزا، ادبپژوه تاجیک

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 26167