توصيه مطلب
۰
 
از دفترچه‎ی خاطرات یک دوشیزه
 

از دفترچه‎ی خاطرات یک دوشیزه
 

ايراس؛ نقل از دفترچه خاطرات یک دوشیزه یا از یادداشتهای یک دوشیزه نام داستان کوتاهی از "آنتون چخوف" که در سال ۱۸۸۳ نوشته شده است. اين داستان جزو داستان های کوتاه سال های نخست نویسندگی چخوف می باشد و با وجود كوتاه بودنش، از داستان های معروف وي محسوب مي شود که از روی آن فیلم سینمایی نيز ساخته شده است. این داستان توسط مترجمان مختلفي همچون "سروژ استپانیان"، "هوشنگ رادپور"، "حمیدرضا آتشبرآب" و "بابک شهاب" در سال های مختلف به فارسی برگردانده شده است. 


۱۳ اکتبر 
خیلی خوشحالم... بالاخره به کوری چشم دشمنان در کوچه‎ی من هم عید شد! باورم نمی‎ شد. حتی به چشم‎ های خودم هم اعتماد ندارم‎. از صبح زود در مقابل پنجره‎ ی اتاقم مرد قد بلند مومشکی و چشم و ابرو سیاهی مرتبا قدم می ‎زند. 

سبیل هایش عالی است! ... امروز پنجمین روزی است که از صبح زود تا اوایل شب مرتبا جلوی پنجره‎ ی اتاق من قدم می ‎زند و پیوسته نگاه می ‎کند. من چنین وانمود می ‎کنم که متوجه او نیستم.


۱۵ اکتبر
امروز از صبح باران سیل‎آسایی می ‎بارید. .... با وجود این طفلک مثل روزهای قبل، از صبح زود در مقابل اتاق من قدم می ‎زند. دلم سوخت و برای این که تشویقش کرده باشم چشمکی به او زده و بوسه‎ی هوایی برایش فرستادم. با لبخند دلپذیری جوابم داد. 

راستی او کیست؟ خواهرم "واریا" می‎ گوید که این مرد عاشق اوست و فقط به خاطر اوست که در زیر باران سیل‎آسا راه می ‎رود و خیس می ‎شود... آه چقدر خواهرم بی ‎عقل است، مگر ممکن است که مرد موسیاه و چشم و ابرومشکی، دختری موسیاه و چشم و ابرو مشکی را دوست بدارد؟ پس از اینکه مادرم از این ماجرا باخبر شد به ما دستور داد که بهترین لباسمان را بپوشیم و سر و وضعمان را مرتب کرده و در کنار پنجره بنشینیم. او گفت: "شاید این مرد آدم حقه ‎بازی است شاید هم آدم خوبی باشد در هر صورت شما کار خودتان را بکنید." 

حقه باز؟ بر عکس. آه مادر جان چقدر تو آدم ساده و احمقی هستی!


۱۶ اکتبر
خواهرم واریا امروز گفت که من باعث ناراحتی زندگی او شده‎ام و در مقابل سعادت و خوشبختی ‎اش سدی ایجاد کرده‎ ام! من چه تقصیر دارم که او مرا دوست دارد و به خواهرم اعتنایی نمی‎کند؛ پنجره را باز کردم و طوری که کسی نفهمد یادداشت کوچکی را به سویش پرتاب نمودم... کاغذ را خواند. 

آه چقدر بدجنس است... گچی از جیبش بیرون آورد و با حروف درشت روی آستینش نوشت «بعدا» مدتی در مقابل پنجره قدم زد سپس به آن طرف خیابان رفت و روی در خانه‎ ی مقابل با گچ نوشت: "با پیشنهاد شما مخالفتی ندارم ولی بعدا" و فورا نوشته‎ی خود را پاک کرد. چرا قلب من به این شدت می تپد؟


۱۷ اکتبر
امروز واریا با آرنجش ضربه‎ ی محکمی به سینه‎ام زد. دخترکِ کثیف و حسود و مهملی است! امروز هم مثل روزهای قبل او در زیر پنجره‎ ی اتاق راه می‎ رفت. 

با پاسبان محله تعارف کرد و در حالی که چند بار پنجره ی اتاق مرا به او نشان داد مدتی با یکدیگر آهسته صحبت کردند. حقه ‎ای می ‎خواهد بزند؟ حتما دارد به پلیس وعده و وعید می‎ دهد و او را با خودش همراه می‎ سازد. آه مرد ها! چقدر شما ظالم و بدجنس و در عین حال موجودی عالی و دوست‎ داشتنی هستید!


۱۸ اکتبر
دیشب پس از غیبت طولانی برادرم "سرژ" از مسافرت برگشت. هنوز داخل رختخوابش نرفته بود که از طرف پلیس او را به کلانتری بردند.


۱۹ اکتبر
مردکه ‎ی کثیف پست فطرت. بی همه چیز! حالا معلوم شد که در تمام مدت این ۱۲روز او در زیر پنجره‎ ی ما به خاطر برادرم که پول اداره ‎اش را به جیب زده و مخفی شده بود راه می ‎رفت و کشیک می‎ داد. امروز صبح باز سر و کله ‎اش در مقابل پنجره‎ ی اتاقم پیدا شد. قدری در خیابان راه رفت و موقعی که خلوت شد، روی در خانه‎ ی مقابل نوشت: "حالا دیگر آزادم و در اختیار شما هستم." از لجم زبانم را در آورده و به او نشان دادم... حیوان پست فطرت! 


منبع: برگزیده‎ی داستان‎های آنتوان پاولوویچ چخوف. ترجمهی رضا آذرخشی و هوشنگ رادپور،انتشارات جاودان خرد؛
 

پايان متن/

Share/Save/Bookmark
کد خبر: 35111